تبليغاتX
divoooney 99 % divoone

divoooney 99 % divoone

عشق............................................

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند

 اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

 اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند

 و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد

 با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد

 تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد

 و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي

 خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد

  همين و بس.......

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد

 و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس

 و خوش گذارني و گذراندن

** لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد **

**و با عشق نيز از اين دنيا برويد*
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:30  توسط   | 

عشق دستمال کاغذی به اشک !

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:39  توسط   | 

سرنوشت یه عشق تلخ!!

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز كردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یك دو سالی می گذشت یك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

 گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباستدل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست

دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نكویی طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 بر سر پیمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شكست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 با كه گویم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون كن ز سر دیشب از كف رفت فردا را نگر

آخر این یكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

 بعد از این هم آشیانت هر كس است باش با او یاد تو ما را بس است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:32  توسط   | 

تنهایی..

چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا ، تو به اندازه یک پروانه زیبایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:26  توسط   | 

واسه نصیحت........!!!!!!!

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکال دارد پس از هرنماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

 

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

 

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

 

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر " یکی"  حکم "کثرت"  کنیم ؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

"وجود" تو چون عین "ماهیت" است

چرا بحث "معلول" و "علت" کنیم؟

 

بیا نخل احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

پر از گلشن راز ؛ از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

 

بیایید تا عین  عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

برادر چه شد رسم اخوانیه ؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نا درست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت :

"بیا عاشقی را رعایت کنیم "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط   | 

........

اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟

روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

 

بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛

اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ 

جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛

به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟

بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری

 

اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟ 

چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛

اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟

بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛

اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟

دست توی دستمو برم به فردا برسم؛

اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟

تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛

اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟

با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛

اجازه هست ... ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط   | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:26  توسط   | 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:38  توسط   | 

عشق,,,...!!!!

عشق، از لحظه ی خیال

 

برای با من بودن دنبال بهانه نگرد. كافی است چشمانم را بیاد آوری تا

ببینی كه من بی بهانه در رویای توام.

آرزوی با من بودن را در طاقچه  ی آسمان مگذار، آن را كنار باغچه خانه ات بكار تا جوانه زندو سبز شود.

بیا و زندانی خیال من مشو تا باهم پرواز كنیم.

مرا از اضطراب خوابهایت جدا كن واز من آرامش بخواه.

بهانه ی چشمانم را بگیر ودلتنگ نگاهم باش.لحظه هایت را پر از خیال من كن و

غصه هایم را با آتش نگاهت بسوزان.

دوست دارم لحظات دستانم از لمس دستانت لبریز شوند.

....... من این همه بهانه برایت فرستادم تا برای با من بودن دنبال بهانه نگردی.

آرزوهایم را محال نكن.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط   | 

وسعت عشق ......................!

اگر از وسعت تنهایی من می پرسی

به بلندای خیال

به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل

و به عمق وحشت

وحشت از آنچه حقیقت دارد

وحشت از من بی تو

وحشت از تو بی عشق

وحشت از عشق بی ما ...

 

شرق تنهایی من

رو به سوی افق غم دارد

غرب تنهایی من

پشت این تکرار است

 

اگر از وسعت تنهایی من دانستی

تو بیا

 

تو بیا تا که به دست احساس

پر کنم صفحه خالی نیاز

تا که این شمع خیال

برود رو به زوال

تو بیا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:18  توسط   |